تبليغاتX
یک دل بی گناه!
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
تقدیم به لیلای عزیزم
|+| نوشته شده توسط ایکیو سان در سه شنبه چهارم فروردین 1388 و ساعت 0:6 | 
چه جنون آور است...
چه جنون آور است حرکت مداوم میان غم و شادی! چرا این قطار نمی ایستد در ایستگاه محبت ابدی؟  شاید فردا نوبت پیاده شده ما در سرمنزل موعود باشد؟ شاید ...

بگذار تا بخوابم تا این اندوه همواره اندکی مرا به خود واگذارد. شاید خواب هایم به واقعیت بپیوندند.

|+| نوشته شده توسط ایکیو سان در دوشنبه سوم فروردین 1388 و ساعت 13:43 | 
دلتنگم
آه! چه من دلتنگم؟!!!

باز امروز به ناگه شب شد!

صبح امروز چه نزديک به صبح فرداست؟!!!

چه کنم؟ ليلي از من دور است!

خاطرم هست پريشان، سخنم بي معناست!

تو دعا کن ما را! اي مسافر! که اين سوي گذر کردي! هان!

محتاج دعايت هستيم!

|+| نوشته شده توسط ایکیو سان در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 و ساعت 0:34 | 
سلامی دوباره

سلام دوستان

امروز اومدم تهران واسه یه کار مهم
خیلی وقته به وبلاگ سر نزدم. الان پیش دوست عزیزم آقای مرتضوی هستم. قراره ایشون هم یه وبلاگ بزنن به این زودی ها

رضا جان امیدوارم موفق باشی

|+| نوشته شده توسط ایکیو سان در شنبه چهارم آبان 1387 و ساعت 11:6 | 
اون 18 پسر به کمال رسیدند
در نیویورک، بروکلین، مدرسه ای هست که مربوط به بچه های دارای ناتوانی ذهنی است. در ضیافت شامی که مربوط به جمع آوری کمک مالی برای مدرسه بود، پدر یکی از این بچه ها نطقی کرد که هرگز برای شنوندگان آن فراموش نمی شود...

او با گریه فریاد زد: کمال در بچه من "شایا" کجاست؟ هرچیزی که خدا می آفریند کامل است. اما بچه من نمی تونه چیزهایی رو بفهمه که بقیه بچه ها می تونند. بچه من نمی تونه چهره ها و چیزهایی رو که دیده مثل بقیه بچه ها بیاد بیاره.کمال خدا در مورد شایا کجاست ؟!


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط ایکیو سان در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 و ساعت 1:34 | 
اندیشه کن خد ارا

امروز سوز سردي باز از زمين هوا خواست (()) اندوه و غم بيامد جان مرا سوا خواست!

انديشه ات همه بود در خاطر و دل من (())  اما چه زيرکانه، غم  بال بر من آراست! 

هر لحظه ام ز فکرت پر بود جان عاشق (()) اما ببين چگونه هر لحظه ام فنا يافت!

ليلا چو خواني اين شعر انديشه کن خدا را (()) چونان بسوختی جان، خاکسترش هوا خاست!

جدلیلو!

|+| نوشته شده توسط ایکیو سان در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 و ساعت 19:51 | 
لیلای من

اسفا شعر من امروز به رنگی دگر است ** سبزی روح من انگار به رنگ جگر است

روزها بود که اندوه مرا می پایید ** عاقبت رفت چو فهمید مرا خون جگر است

صدق بی جای من از یاد کسان برد مرا ** عجبا راستی امروز متاعی چه کم است

گذرد قافله عمر چه بی صبر تمام ** باز بنشسته ام و گریه ام از پی به سر است

خنده هایم همه بینند و ندانند مرا ** گریه و ماتم و اندوه چو آرام تن است

 جان مجنون من امروز چه بی تاب شده است ** روح لیلای من انگار  ز من بی خبر است

گنهت نیست کم ار می شکنی هر دم دل ** چه امیدیست دگر گر که تو را این هنر است

باز اندیشی و گویی که چرا این شد کار **  جدلیلو تو بدان کار خدا مصلحت است

 

|+| نوشته شده توسط ایکیو سان در جمعه یکم شهریور 1387 و ساعت 22:26 | 
و من ...

به تو نگاه میکنم
و می دانم
تو تنها نیازمند یک نگاهی
تا به تو دل دهد
آسوده خاطرت کند
بگشایدت
تا به در آیی.
من پا پس میکشم
و درِ نیمه گشوده
به روی تو
بسته می شود.
                     
(مارگوت بیکل)

|+| نوشته شده توسط ایکیو سان در یکشنبه بیستم مرداد 1387 و ساعت 0:12 | 
یاد خوش دوستی...
روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که
اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق کاغذ
بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله
قرار دهند.

سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین
چیزی که میتوانند در مورد هرکدام از همکلاسی
هایشان بگویند ، فکر کنند و در آن خط های خالی
بنویسند
بقيه را اينجا بخوانيد!
|+| نوشته شده توسط ایکیو سان در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 و ساعت 14:44 | 
ترا نخواهم بخشيد...

دروغ می گفت،!
دیگری را دوست می داشت . بارها گفتم دوستم داری؟ گفت: آری.

تا دیری خاموش بودم ولی آخر از پای شکیب افتادم و گفتم: راست بگو! ترا خواهم بخشید. آیا دل به دیگری بستی؟ گفت: نه! فریاد زدم ، بگو راستش را هر چه باشد ترا خواهم بخشید و از گنهت هر چه قدر سنگین باشد خواهم گذشت ....

عاقبت با آرزوی فراوان پیش آمد و گفت: مرا ببخش دیگری را دوست دارم.
گفتم: حال که سالها تو بمن دروغ گفتی این بار من به تو دروغ گفتم
ترا نخواهم بخشید!

برگرفته از : لينک مرجع

|+| نوشته شده توسط ایکیو سان در پنجشنبه دهم مرداد 1387 و ساعت 1:50 | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar